دیگه وقتشه برگردیم به زندگی رییس!
برچسب‌ها:
| جمعه 20 دی 1398|07:26 | فاطمه نظرات() |

ثبت شه به تاریخ ۱۲دی و ثبت رکورد جدید امسالم: ۱۱ساعت و بیست دقیقه:)
۸صبح باید پاشم و خوابم نمیاد...پوووف

برچسب‌ها:
| جمعه 13 دی 1398|01:50 | فاطمه نظرات() |

راستش تا حالا پیش نیومده‌بود به ورای معنای ظاهری کلمه‌ی «انتظار» پی ببرم. روزهای آخر آذر رو در انتظار کامل به‌سر بردم و فهمیدم چقدر چقدر می‌تونه لعنتی‌تر از هر حس دیگه‌ای آدمو کلافه و ناامید کنه. انتظار برای یک ایمیل یا تلفن از دبیرخانه‌ی یکی از جشنواره‌های ادبی... می‌دونستم که شب یلدا اختتامیه‌ست و دل تو دلم نبود که هرلحظه زنگ یا ایمیل بزنن و دعوتم کنن. که نزدن هیچ‌وقت. و مطمئن شدم که هنوز برای قدم گذاشتن تو این راه خیلی کم‌ام. حالا حالاها باید بدوام و زمین بخورم و دوباره بلند بشم. کاری که سال‌هاست در مواجهه با کنکور انجام دادم و یادگرفتم که لازمه‌ی جانزدن، پوست کلفت شدنه. شب یلدا که از مهمونی برگشتم دیروقت بود. داشتم آرایشمو جلوی آینه پاک می‌کردم و می‌گفتم حتما حالا عکس برگزیده‌ها رو زدن توی اینترنت. سرچ کردم و رسیدم به یکی از سایت‌های خبری که اسامی راه‌یافته‌ها به مرحله‌ی نهایی رو زده‌بود و تهش نوشته‌بود که اختتامیه چندساعت بعد برگزار میشه.(اون خبر رو ظهر منتشر کرده‌بودن) با یه حالت ناکامی چشمی اسمارو می‌خوندم که رسیدم به اسم خودم! منم یکی از اون راه‌یافته‌ها بودم! پس چرا هیچکس خبر نداده‌بود بهم... بازم سرچ کردم و دنبال گزارشی از اختتامیه و نفرات برتر بودم و هیچی پیدا نمی‌کردم. چیز بیشتری تو سایت‌ها ننوشته‌بود. اینستاگرام جشنواره هم چیزی استوری نکرده‌بود. از یه طرف خوشحال بودم که داستانم جزو منتخب‌ها بوده، از طرفی هم دلشوره‌ی نتیجه‌ی اختتامیه احاطه‌ام کرده‌بود. گفتم شاید فردا بزنن، پس‌فردا، سه‌روز بعد، چهارروز... نه هیچ خبری نبود. آخرشم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و توی دایرکت ازشون پرسیدم. بعد از یکی دوروز جواب دادن که اون‌شب اختتامیه برگزار نشده. همین. حتی نگفت تاریخ جایگزین کی هست. راستش این بی‌مسئولیتی دبیرخونه حسابی دلسردم کرد... دیگه مطمئن نیستم که برگزیده بشم هم اون هیجان رو برام داره یا نه... عوضش اون روزا تو اوج ناامیدی و سرخوردگی، یه اعتمادبه‌نفس خوبی بهم داد که بتونم بازم بنویسم و جرئت شرکت تو جشنواره‌های دیگه هم پیدا کنم. آره اینش خوب بود. از این بابت مزه‌اش هنوز زیر زبونمه:)
برچسب‌ها:
| چهارشنبه 11 دی 1398|01:14 | فاطمه نظرات() |

خلوت‌ترین و ساکت‌ترین ساعت روزم رو که دقیقا الانه و کسی خونه نیست گذاشته‌بودم برای ریاضی و نیم‌ساعته که فقط دارم صدای قهقهه‌ی چندتا پسر جوون رو از پشت پنجره‌ی اتاقم می‌شنوم. خوبه دیگه:) شب عیدم هست. همینکه شادن خوبه:)))
برچسب‌ها:
| سه شنبه 10 دی 1398|19:30 | فاطمه نظرات() |

اثرات جروبحث دیروزم با بابا هنوز تو خونه جاریه. بیشتر این منم که رفتم تو قیافه. امروز چندباری هم به خودم اومدم و دیدم دارم راجب موضوعی باهاش حرف می‌زنم یا سوال می‌پرسم بعد یهو انگار جفتمون یادمون میومد که با هم نیمه‌قهریم و مجدد سرسنگین می‌شدیم. هرچند بابا اساسا اهل قهر نیست. ولی خب چون این دفعه خودش رو محق می‌دونه پا پس نمی‌کشه. امروز سر نهاری که درست شده‌بود هم اوقات تلخی کردم. و همچنین سر شام. معده‌م دچار درد شدیدی شده‌بود فکر می‌کردم از گرسنگیه. به‌جای اون غذای کذایی که نصفش توی قابلمه‌ی روی گاز مونده‌بود نیمرو درست کردم و خوردم. گرسنگی رو رفع کرد اما درد معده رو نه. خیلی زودتر از تموم شدن تایم درسیم مجبور شدم کتاب و دفتر دستکمو جمع کنم هم بخاطر درد هم بخاطر اعصابم که حسابی مخدوش شده‌بود و هیچ‌جوره نمی‌تونستم تمرکز کنم. باز عقب افتادم از برنامه روزانه‌م. هیچی مثل این نمی‌تونه مأیوسم کنه. موقع خواب داداشم ازم پرسید باهاشون قهر کردی؟ گفتم آره. بعد رفت اون‌طرف‌تر و‌ با صدای بلند گفت: آجی دوستون نداره دیگه... و ادامه داد: مامان آجی رو دوست داره، بابا منو دوست داره... مامان، آجی. بابا، من!

برچسب‌ها:
| شنبه 30 آذر 1398|00:28 | فاطمه نظرات() |

می‌خواستم بگم تو روحت خیلی سبز، با این تستای مزخرفت که همون یه ذره اعتماد به نفس آدمو هم می‌پوکونه بعد دیدم نه انگار خیلی هم بدنیست که مثلا به یه تست بربخوری که بلدش نیستی و توضیحاتش رو کامل تو پاسخنامه بخونی مثل آیکیو زیست که وقتی سه سال پیش گرفتمش و بار اولی که تستاشو می‌زدم چنان حالی بهم دست داد که از بغض گنده‌ی گلوم حس خفگی داشتم و بعدها نه تنها کتاب محبوبم شد که به همه پیشنهادش کردم. اون‌روزا فقط با خودم تکرار می‌کردم که ببین هدفت از تستای آیکیو نباید سنجش یادگیری و تسلطت باشه. فقط و فقط جنبه‌ی آموزشی داره برات. حتی واسه اینکه متوجه تعداد زیاد غلط‌هام نشم جواب تستارو دونه دونه چک می‌کردم و نکته‌های جدید رو هایلایت یا یه گوشه یادداشت می‌کردم. و خب چقدر چقدر همین تستای به ظاهر ناخلف باعث پیشرفت درصد زیستم شدن. الان باید همین رویه رو با این کتاب جدید هم پیش بگیرم. بدیش اینه که نکته‌های جدیدش لابلای تستا پخش و پلا شدن، باید یه تایم درنظر بگیرم واسه نکته‌برداری و سامون دادنشون تو یه جا. و ای داد از وقتی که نکته‌برداری از آدم می‌گیره.


+سه روز از برنامه‌م عقب افتادم و از فشار روانی که بهم مستولی شده نمی‌دونم چه خاکی به سرم بریزم. 

برچسب‌ها:
| یکشنبه 24 آذر 1398|01:24 | فاطمه نظرات() |

به وقت تگرگ...
یعنی طوری داره به شیشه‌‌ها می‌خوره و تق و توق راه انداخته که اگه تلویزیون روشن کنم و صداشو ببرم بالا راحت‌تر از حالا می‌تونم تمرکز کنم و بخونم:))) روشنایی خماری هم که از شیار پرده‌ها نفوذ کرده تو خونه کافی نیست، اول صبحی همه چراغا رو روشن کردم.

برچسب‌ها:
| سه شنبه 12 آذر 1398|09:40 | فاطمه نظرات() |

خدای من! الان در هال رو باز کردم یه نگاه به حیاط بندازم طوری بارون شره می‌کرد که هیچی واضح دیده نمی‌شد، انگار مه زده‌بود یعنی قشنگ یه هاله اومده‌بود جلو چشام و حیاط رو مات می‌دیدم! این مدل بارش‌ها رو کم پیش میاد ببینیم در طول سال. مامانینا هم از صدای رعدو بارون بیدار شدن دیگه. فقط داداشم عمیق و آروم خوابیده که چه بهتر. برم. برم بخونم که تا همین الانم یک ساعتم سوخت شده رفته هوا. دستمم بوی نارنگی گرفته. برم آشغال پوستشو بندازم تو سطل. چسبید ولی بهم.


برچسب‌ها:
| سه شنبه 12 آذر 1398|09:25 | فاطمه نظرات() |

تو اتاق نشستم که درس بخونم ولی انقدر تاریکه که هیچی نمی‌بینم. بیرون بارون شره کرده از آسمون و صداشو که می‌خوره پنجره می‌شنوم. اتاق یه جوری تاریکه که انگار ساعت ۶ صبحه و هوا هنوز گرگ‌و میشه. داداشم خوابه نمی‌تونم لامپ رو روشن کنم. چراغ مطالعه هم سوخته. مامان تو اون یکی اتاق خوابیده. دیشب هم نوبت بابا بوده که پیش باباحاجی بخوابه یک ساعت پیش رسید خونه و گفت دیشب اونجا درست نخوابیده و خسته گرفت تو هال خوابید که بعد بیدار شه به کاراش برسه‌. لذا دستم به هیچ جا بند نیست و همینطور نشستم به صفحه ی تاریک روبروم زل زدم. ولی عجیب صدای خوشی داره این بارون.


برچسب‌ها:
| سه شنبه 12 آذر 1398|08:45 | فاطمه نظرات() |

برنامه‌ی دیروز رو که می‌بستم انقدر خسته‌ی ذهنی بودم که توان یک صفحه بیشتر خوندنم نداشتم. فکر می‌کردم کمتر از روز قبلش درس خوندم و ساعتم کمتر شده. یعنی از همون صبح دیروز که شروع به خوندن کردم این حس رو داشتم. چون خیال می‌کردم حجم کمتری قراره بخونم. الان که داشتم ساعتارو جمع می‌زدم دیدم همون ده‌ساعت شد. درست قد پریروز.  این پیش‌بینی‌های غلط روزانه‌م داره حسابی میره زیر پوستم. اینکه حتی نتونم تخمین بزنم فلان مبحث چقدر وقت می‌بره خیلی خوبه. تکراری نیست. گاهی هم آدمو غافلگیر می‌کنه مثل الان که می‌گفتم فوق فوقش ۸ ساعت شده و دیدم نه، از ده ساعتم رد شده که البته من خرده‌هاشو میذارم پای دقیقه‌های تلف‌شده حین خوندن و حسابشون نمی‌کنم. نمی‌خوام فعلا به خودم فشار بیارم و ساعت رو ببرم بالا. توانم فعلا در همین حده. و برای منی که یکسال گذشته از درس دور بودم و مطالعه‌ی جدی نداشتم خیلی هم عالیه. یه مدت که بگذره پتانسیل هم میره بالا.
خوب که فکر می‌کنم می‌بینم مهمترین علت این استارت محکمم برخلاف سالای قبل، تغییر کتابا و انتخاب نظام جدید بوده. همه‌چی تازه‌ست برام و خوندنشون حس کشف و یادگیری میده بهم. دقیقا از دومین سال کنکورم به بعد همه‌چی جنبه‌ی مرور داشت. حس کهنگی می‌داد بهم. هربار که می‌رفتم سمت کتابا یادم میومد اونقدر بلدمشون که حتی جای ویرگول و نقطه‌ی جمله‌ها هم می‌دونم ولی اونقدر بلدشون هم نیستم که از پس یه امتحان بربیام و این مردودیت سالانه عین داغ رو پیشونیم نخوره. خوشحالم که اومدم سمت نظام‌جدید تا وقتی کتابی رو باز می‌کنم یادم نیفته که فلان فصلشو سال ۹۵ یاد گرفتم و اون یکی مبحث سختش تو سال ۹۴ یه هفته وقتمو گرفت و تازه سال ۹۶ فلان قسمت رو به کمک آیکیو یه جور دیگه یاد گرفتم طوری که افق دیدم باز شده‌بود انگار...
خوشحالم برای پشت سر گذاشتن همه‌ی اون کتابای کهنه. خوندنای تکراری و منِ بی‌انگیزه...


[ آلیس: این رویای منه و من تصمیم می گیرم که بعد از این چی میشه.
بایارد: اما اگه از مسیرت منحرف بشی؟
آلیس: مسیر جدید می سازم!]

برچسب‌ها:
| شنبه 13 مهر 1398|07:14 | فاطمه نظرات() |

کلی با خودم کلنجار رفتم برای راه‌اندازی مجدد اینجا. کلی سبک سنگین کردم که اینجا ثبت کنم یا تو اون وبلاگ... و سرآخر به این نتیجه رسیدم که اون‌جا خیلی جو پاستوریزه و فرهیخته‌طوری داره و بهتره بمونه واسه همون حرفای قلمبه‌سلمبه‌ی گل و بلبل...
بیست دقه بیشتر وقت ندارم که هم باید یه چیزی بخورم هم برنامه ی امروز رو بنویسم هم اگه شد چند صفحه نمایشنامه بخونم لذا برای اولین پست بعد از این یکسال و نیم خیلی وقت ندارم روده‌درازی کنم.

+ برای ۱۱مهر ده‌ساعت ثبت شد.

برچسب‌ها:
| جمعه 12 مهر 1398|07:33 | فاطمه نظرات() |

من اشتباه کردم که اینجا شروع به نوشتن کردم دوباره...روزی که اومدم دوباره اینجا شروع کنم فراموش کرده بودم یه روزی واسه چی اینجا رو ترک کردم، مرسی که یادم انداختی آقای...

چند شب پیش می خواستم بیام یه پست بذارم و دلیل رفتنمو بگم و کرکره ی اینجا رو واسه همیشه بکشم پایین، ولی چون عصبانی بودم گفتم ولش کن، می گذره... ولی نگذشت... من از این که آدم مسموم بخونتم حس خوبی ندارم، پشت کنکور موندن من ضعف من نیست که باهاش مسخره ام کردی و هر چی لایق خودته بارم کردی، خدا جای حق نشسته الان تنها حسی که به این وبلاگ دارم یه سیاهی مطلقه، دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم، بر می گردم به اون یکی وبلاگم و اینجارو هم ولش می کنم به امان خدا، فقط امیدوارم دیگه اونجا نیای و نخونیم چون به هیچ وجه راضی نیستم و اگه ردی ازت ببینم ایندفعه جور دیگه ای برخورد می کنم.


برچسب‌ها:
| دوشنبه 28 اسفند 1396|18:18 | فاطمه نظرات() |

با یه مظلومیت خاصی نشستم دارم درس می خونم که دلم برا خودم کبابه... داداشم دیشب سرما خورده بود انقدر بعد از شام اومد تو بغلم و خودشو چسبوند بهم که منم ازش گرفتم، همون صبح که احساس کردم سرماخوردم هرچی قرص و شربت بود خوردم که بدتر نشم، الان نمی دونم تاثیر داروهاست یا چون مریضم انقدر کسل و گیجم، بدنمم درد می کنه، آبریزش چشمم دارم و یکی درمیون دارم عطسه می کنم اصن یه وضعیه... هی می خوام خوندنو ول کنم برم یکم بخوابم بعد یاد برنامه ام میفتم که نباید تحت هیچ شرایطی عقب بیفته به خودم میگم فکر کن روز کنکورته هی می شینم دوباره ادامه میدم، به هر حال روزشمار کنکور که بخاطر من نمی ایسته، از طرفی هم حالم خوب نیست خیلی فس فس دارم می خونم از صبح تا الان سه ساعت بیشتر نخوندم... نمی دونم تا چند ساعت دیگه دووم میارم... خدا کنه عقب نیفتم فقط...


برچسب‌ها:
| شنبه 19 اسفند 1396|10:19 | فاطمه نظرات() |

پریشب داشتم با مهندس صحبت می کردم که متوجه شدیم از اون حدی که فکر می کردیم کمتر تلاش کردیم، مثلا وقتی تعداد تست های چندماه اخیرمونو جمع زدیم دیدیم چند هزار تا از تخمینمون کمتر شد و این اصلا خوب نبود، به قول مهندس انگار یه زلزله ی 8 ریشتری بیاد و آدمو بلرزونه خلاصه قرار شد با آرام، سه تایی یه کارایی کنیم و این یجورایی برای من خوبه، چون از همون دوسال پیش هم تنها کسی که موتور خوندن منو روشن می کرد مهندس بود و رقابت باهاش همیشه برام مثبت بوده، حالا درسته که من ساعتم بالاست و تعداد تستم بد نیست ولی در مقابل مهندس میشه گفت حرفی برای گفتن ندارم، مهندس اگه ساعتشو به من برسونه، بدون شک تعداد تستش دوبرابر من میشه، منظورمو می فهمید؟ 5ساعت خوندن مهندس برابره با 10ساعت خوندن خیلیا...


برچسب‌ها:
| پنجشنبه 17 اسفند 1396|07:18 | فاطمه نظرات() |

این مدتی که نبودم، مشغول بودم و میشه گفت راضی ترم از خودم به نسبت قبل... کیفیت و کمیت هردو رفته بالا. سرم گرم خوندن شده، وقت واسه کارای جانبی دیگه ندارم ورزش و مطالعه دیگه رفته ایتالیایی و فرانسوی که بعد از کنکور امسال استارت زده بودم و با علاقه دنبالش می کردم دوسه ماهه متوقف شده و یه سری خرده کارای دیگه... همه رو موکول کردم به تابستون که دوباره از سر بگیرمشون... من ادمیم که معمولا چند تا برنامه و هدف رو موازی پیش می بره ولی خب الان تصمیم گرفتم که این سه چهار ماه فقط رو کنکورم تمرکز کنم و پرونده شو ببندم دیگه...

گاهی هم این وسطا خسته میشم یا مسائلی پیش میاد که ذهنمو بهم می ریزه، سر آرام بیچاره غر می زنم و اونم اول گوش میده و بعدشم راهنماییم می کنه و انگیزه میده بهم، چند روز پیش بهش می گفتم انقدر خستگی این چند سال رو دوشمه و انگیزه و انرژیم کم شده که فقط دارم خودمو به دندون می کشم و هل میدم سمت جلو... گفتم منِ الان هیچ شباهتی به اون فاطمه ی سال 94 که میومد تو وبلاگش پر انرژی می نوشت و فلسفه بافی می کرد ندارم یعنی در این حد مظلوم و بدبخت شدم!

مهندس هم دورادور هوامو داره و هر چندروز یکبار سراغمو می گیره، دیگه بعد از دوسال و خرده قلقم اومده دستش که یهو تو اوج، سرد میشم و ول می کنم مخصوصا ماه های آخر...

دیشب حورا هم بهم پیام داد و یکم حرف زدیم سر اونم غر زدم کلی دعوام کرد و گفت از كجا میدونی كلنگ بعدی آخریش نیس و تو به گنج نمیرسی آدما همیشه وقتی كه نمیدونن چقد فاصله دارن تا خواستشون دست از تلاش برمیدارن و عقب میكشن از كجا معلوم قدم بعدی به خواستت نرسی؟ گفت نمیخوام امید الكی یا اعتماد به نفس كاذب بهت بدم ولی تو باید اینو بپذیری كه كاری كه تو نتونی انجام بدی هیچ كس دیگه ای هم نمیتونه انجام بده و اگه كاری هست كه بقیه انجامش دادن پس تو هم میتونی انجامش بدی... خیلی حرفای خوب خوب بهم زد و تهشم موقع خداحافظی گفت هر وقت خواستی با كسی حرف بزنی كه مزاحمش نباشی من هستم :)

پی نوشت : میشه دوستانی که اینجا رو می خونن ابراز وجود کنن؟ مخصوصا خواننده های خاموش اگه میشه لطف کنین تو این پست روشن بشین من بدونم کیا اینجا رو می خونن، ممنونم


برچسب‌ها:
| دوشنبه 14 اسفند 1396|09:18 | فاطمه نظرات() |